مرا زندانی اینگونه بود:
تخمی سر بسته
بی هیچ روزنی به بیرون؛
هوایی خفه
که بوی هیزمهای سوختهی مرطوب را مانند بود،
و بوی تعفنِ سکوتی ممتد
که پژواکِ زمزمهی تاریکِ زندان را
بر دیوارهای سفید
مکرراُ تکرار میکرد
بی هیچ کم و کاستی در بطنِ آن.
یکی خسته بیمار
که از عمقِ فاجعهای تلخ سر برآورده بود
که از فریاد
به سکوت
و از سکوت به تاریکی
و از تاریکی
به فراموشی رسیده بود؛
شکسته قلبی پای در بند
دست بسته و دهان بسته؛
که کلاماش تعبیر دشنام
و فریادش تعبیر کفر بود!
دست میساییدم بر دیوارِ نازکِ زندانی عظیم
که دری نداشت تا به جستجوی طلسماش برخیزم
و چشم میجنباندم
در روشنای بیادراکِ سلولی که مرا عشق تزریق میکرد
و عشق را نفرت تعبیر میکرد
که نفرتِ من از عشق برآید
تا به آن حد که تو را
- تو را که همه شب
با پژواکِ سکوتام فریاد میزدم -
فراموش کنم.
فراموش کنم
که اینجا
در این گودالِ عمیق
روزی روزگاری
زندگی معنای حقیقیِ دوست داشتن بود.
چشم و دهان بسته
بی هیچ صدایی برای شنیدن
و بیهیچ اندیشهای برای کاویدن
نشسته بر صندلیِ
در انتظارِ روزی دیگر
که شاید حکمِ نهایی
حکمِ آخرین نفسها باشد؛
در انتظارِ مرگ
از پیِ زندگی میگذشتم
بی هیچ دل مشغولیای در وجودم.
زندانِ من چنین بود:
سکوتی ممتد
بی هیچ وقفهای
تکرار و تکرار و تکرار.