یکشنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۰۹

سکوت نمی‌کنم که کسی مرا دریابد؛ سکوت می‌کنم که در سکوت دیگران را دریابم

جمعه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۹

راوی ( یک )

مرد ایستاد، یک نخ سیگار روشن کرد و بدون اینکه به جایی نگاه کند یا اینکه چیزی توجه‌اش را جلب کن به روبرو خیره شد و در افکارِ خودش غرق شد. یادِ گذشته‌ افتاد و روزها و شب‌های آن سال‌؛ آن سال‌ها

: باورت می‌شود، من بالاخره از پوستینِ تیره و تاریک خودم بیرون اومدم؟ چند سال؟ یادت هست؟ من یادم نیست، یادم نمی‌آید چند سال طول کشید؛ اما می‌دانی، تنهایی که عمیق می‌شود آدم یادش می‌رود، ساعت‌ها را، روزها را، تاریخ‌ها را، آدم حتی شمردن هم یادش می‌رود، یادش می‌رود که بشمارد چقدر طول کشید، چقدر طول می‌کشد. بیرون آمدم، اما میدانی شبیه بچه‌ای هستم که نمی‌دانم چکار باید بکنم، سرگردانم، سرگردان احساساتم، سرگردان چه‌کنم چه‌کنم‌های بی‌معنا، شبیه آدم لالی که می‌خواهد حرف بزند و نمی‌تواند، یا شبیه کسی که دست ندارد و می‌خواهد لمس کند. گُم و گور و گیج‌ام،‌ شبیه بچه‌ای که تازه بدنیا آمده است و نمی‌داند کجاست و فقط می‌تواند فریاد بزند.


نسیمِ خنکی از میانِ‌ موهای بلندش می‌گذشت، سیگارش را نگاه کرد و پکی بهش زد و انداختش توی جوب.

: یک روز هم بالاخره نوبتِ من می‌شود، روزی که بتوانم حرفی که باید بزنم را بزنم، آخرش مگر مرگ نیست؟ خب بگذار من برای مرگ و زندگی قمار کنم، بگذار من برای تو قمار کنم، این که سخت نیست!

نگاهی به آسمان کرد و حرکتِ نامحسوس ابرهای سفید و کُپه‌کُپه را در ذهن‌اش بخاطر سپرد، سرش را پائین انداخت، سیگار دیگری روشن کرد، و شروع کرد سربالایی خیابان را قدم زدن؛ زیر لب گفت : تنهاییِ عریان

جمعه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹

پیش از این گفته‌ بودم و نگویم دیگر
که نیست مرا جُز تو یاری دیگر
حال بگذار که بایندیشم باز
شاید که نبودی و نبودم چنین و چنان دیگر

سه‌شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹

بگذار این درد در این سینه خفته بماند..... زندانیِ ابد گرفته را مرخصیِ ساعتی بی‌معنی‌ست !

چهارشنبه ۴ نوامبر ۲۰۰۹

دیگر نیست هیچ احساسی

عزیزم
عشقم
اینجا
پشتِ زندانِ سینه‌ام
دیگر نیست هیچ احساسی
نیست
یادی
خاطری
یا نیازی
که بازت جویم
که بازت یابم

دیگر
با این قلبِ پاره پاره؛
نه، نه!
نیست هیچ احساسی

سه‌شنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹

پناهی دِه مرا

تو
ای قلعه‌ی سَر برافراشته در جنگل‌های ابر
پناهِ دلهره‌های من باش
هنگامی که باز می‌جویم‌ات
در این شبِ تاریک
در این تَوَهُم و ترس

تو
ای آتشکده‌ی همیشه فروزان
گرما بخشِ تَنِ سردم باش
هنگامی که باز نمی‌یابم‌ات
در این شبِ یخ زده
در این سوز و سرما

پناهی دِه مرا
در کنارِ آتشِ همیشه فروزانِ تَن‌ات
هنگامی که تنها و خسته
در شبی برفی
باز می‌آیم
و می‌کوبم کوبه‌ی دربِ عظیمِ قلب‌ات را

یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹

خودِ خودِ زندگی...

آنجاهایی که آرزویی برای رسیدن و بدست آوردن نیست؛
آنجاهایی که نه امیدی برای درخشیدن هست و نه مقصدی برای رفتن؛
آنجاهایی که نه فکری هست و نه امیدی و نه آرزوئی؛

به نظرم آنجاها باید خودِ خودِ زندگی‌ای باشد که دارد نفس می‌کشد هنوز