دوشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۰۹

و پرواز کرد و رفت


ثانیه‌ها
در تَوَهمِ ماندن و رفتن بودند
دو به شک
در انتظارِ رخصتِ تنِ خسته‌ای که در تکاپوی آرامش بود

- عبور کن از من
درنگ نکن
من پرواز را می‌طلبم -

در آسمانِ ظهر
آفتابِ نیمه جانِ پائیز
در پشتِ ابرهای خاکستری
با بغضی خفه
به نظاره نشسته بود زمین را
که در انتظار در آغوش کشیدنِ پیکرِ تنهای او بود

- عبور کن از من
می‌خواهم بال بگشایم
پر بکشم به بی‌نهایتِ آسمان
آنجا که آرامش را با دقیقه و ثانیه نمی‌شمارند -

چشم‌هایش را بست
لبخندی بر لب کشید
آهسته
در گوش باد چیزی زمزمه کرد
خستگی را جا گذاشت
و پرواز کرد و رفت


پ.ن : شهرام شیدایی، شاعری بود که زندگی را از نگاه خودش می‌نوشت و با کلماتی ساده جمله‌ها و شعری‌های عمیقی می‌ساخت، گویا جادو می‌کرد، روایتِ زندگی را می‌نوشت؛ و دوستی بود دوست داشتنی‌، وقتی که با او به صحبت کردن می‌نشستی هیچوقت گذر زمان را احساس نمی‌کردی، دوستی بود مهربان...
خبر رفتن‌اش را که شنیدم احساسِ خلأ کردم، نمی‌دانم چه بنویسم که بتوانم اندوهی که رفتن‌اش و نبودن‌اش در دلم ایجاد کرده‌است را بیان کنم...


جای خالیِ یک آدم
که از میانِ ما برداشته شده
با دوایری پُر فشار، ما را به خلأ می‌کشاند

- شهرام شیدایی ، از کتاب خندیدن در خانه‌ای که می‌سوخت -

1 نظرات:

  1. پرواز را به خاطر بسپار
    پرنده مردنی ست....

    روحش شاد...باز هم از قرار معلوم دست ریحان چین مرگ....باز هم تنهایی های بی پایان ما...باز هم خلا کشنده بی نهایت...

    سوالی که همیشه برای من بی جواب موند"یعنی فقط همین؟؟؟؟.."

    پاسخحذف